تبليغاتX
ناگفته های ...
نظر یادتون نره هااااااااا!!!!!!!!
راستش از حالا به بعد من بیشتر مطالبم را تو این وبلاگ مینویسم. یعنی این وبلاگ را با دوست های هم خوابگاهی سابقم راه انداختیم. خلاسه قول میدم لذت ببرید.

البته اگه یه خورده حرف ها سانسور نشده است شرمنده هستم. بالاخره اونجا یه خوابگاه پسرونه هست. 

 

http://zafaranieh34.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 19:59  توسط سجاد کوچولو | 

سلام خدمت همه دوست های گلم،

راستش وقتی نظراتتون را دیدم علی رغم میل شدید شیرازی بودنم مجبور به آپ کردن وبلاگم شدم.

قصد داشتم خاطراتم را از بچگی واستون بگم، اما امکان داره گریزی هم به این روزها که الان دارن میان و میرن بزنم و واستون از خاطرات سربازیم هم بگم. روزهایی که حتی در بدترین کابوس هام هم ندیده بودمشون اما چی میشه کرد ما همه محکومیم به سرنوشت. فقط تو رو خدا پای حامد را وسط این بحث باز نکنید، که از اون بر امیر میاد وسط و با اون فلسفه های من در آوردیش میخواد بیاد با حامد مخالفت کنه، دکتر هم این وسط از آب گل آلود ماهی میگیره و میاد تو اتاق و چندتا چای می خوره و یک کیلو قند ببره به 344، امین هم میاد که نظر بده، اما از بس بحث داغه کسی بهش توجه نمی کنه و میره دپ میزنه، افشینم این وسط اومده و یه عشوه و ناز از خودش در میکنه، باقی هم میاد ناز افشین رو میخره، مهدی هم که کنار پنجره داره لاو میترکونه، گلی هم طبق معمول میاد تذکر میده که صدا ندید میخوام پایان نامه ام را تموم کنم، حمید هم این وسط یکی را گیر میاره و یه دل سیر کتکش میزنه، مظفر هم که آزمایش هاش جواب نداده میاد همه را فحش کش می کنه و میره، سیروس هم که بساط خالی بندیش را پهن کرده، ابوذر هم که تو راهرو پشت تلفن پهن شده، شکاری هم که داره آواز میخونه، دای مهرداد هم که داره میگه مهدی اومدی اومدی سربازام مردن اومدی، مهدی داری چی کار می کنی مارکتت را زدن دوباره، مجید هم که از اسبش پیاده شده و میاد به پیشواش که هیتلر هشت احترام میزاره، رضا هم که طبق معمول شیرازه، هادی و حمید هم میاد دونبال دو نفر که برن حکم بازی کنن، صدیقی هم که داره تو چت دخترا را به دین اسلام دعوت میکنه، بیاتی هم یه داره یکی را ماساژ میده یا سر یکی از بچه ها با شکاری دعواش شده، یاشار هم که یه جا خوابش برده، سلمان هم که داره واسه تافل خر میزنه، نوروزی و ملکی و مولایی هم که پا سیخ و سنگ خوارن و چیزی از اوضاع حالیشون نیست و... .

این وسط فقط یه سجاد هست، که باید چای دم بکنه، خرید بکنه، غذا گرم بکنه، اتاق را تمیز بکنه، به کارهای سایت و تاسیسات خوابگاه رسیدگی بکنه و خلاصه در یک کلام خوابگاه را بچرخونه.   

فعلاً واسه اینکه یه مرور رو خاطرات قبلیم داشته باشیم اونا را اینجا میارم، ایشالا شنبه هفته بعد یا بعدترش ادامه خاطرات را واستون میگم.

 

 

 سلام.
 می خوام از کوچکیم تعریف کنم از اولین چیزایی که از گذشته یادم میاد.
بله، اولین چیزی که از گذشته یادمه یه سری چیزای ناراحت کننده است، البته من هیچ وقت زندگی را از طرف بدش نگاه نکردم و بنظرم شاید الان هر چی می کشم واسه همین باشه.
خوب داشتم می گفتم  اولین خاطراتم بر میگرده به زمانی که بچه بودم. فکر کنم 3 یا 4 سال شایدم 5، دقیق نمی دونم.اون زمان من لکنت زبان داشتم، می مردم تا کلمه بابا را که همه بچه ها مثه آب خوردن می گفتن را بگم. نمی خوام بگم واسه اینکه نمی تونستم مثه بقیه حرف بزنم چقدر ناراحت بودم، اما بیشتر بخاطر مورد تمسخر واقع شدن از طرف دیگران ناراحت بودم. واقعاً خدا نکنه کسی در هیچ جای دنیا مشکلی داشته باشه، اما امیدوارم خدا کمک کنه که کسی تو فامیل ما با توجه به این اقوام و خویشانمون دچار اشکالی نشه.
آره می گفتم، چیزایی که یادمه بر می گرده به اون زمانی که می خواستم با برو بچ فامیل حرف بزنم اما خوب لکنت داشتم و نمی تونستم خوب حرف بزنم و اونا هم حسابی می خندیدن. اما من مثه همیشه واسه اینکه از خودم ضعفی نشون ندم خیلی عادی برخورد می کردم در حالی که صدای خرد شدنم داشت دیوانم می کرد.
دلم واسه مامانم و سمیرا می سوخت که خیلی دوس داشتن از من دفاع کنن اما ... ،اما حقیقت همین بود،سجاد نمی تونست راحت صحبت کنه و همه باید با این قضیه کنار می اومدن.
الان فقط یه چیز می تونم بگم، و اونم اینه که:خدایا شکرت.

 

راستش بعد از گذشت مدتی لکنتم خوب شد و می تونستم مثله بقیه حرف بزنم.بگذریم.

 

بچه که بودم عاشق گل بازی و فوتبال با پسرا و وسطی با دخترها بودم.اون موقع ها بر خلاف الان که تنبل شدم،خیلی فرز بودم و هیچکسی نمی تونست منو تو بازی وسطی با توپ بزنه،یادش بخیر همیشه وقتی نوبت به زدن من می رسید،سمیرا و مرجان از بس که نمی تونستن منو با توپ بزنن چشاشون آب مروارید می آورد (بقول خودشون) و با این حرفاشون احساسات منو تحریک می کردن و منم با اتمام بازی موافقت می کردم.

یاد اون رنگ (رنگ دوچرخه) که سمیرا با تمام پول اون روزش که 3 تومان بود، خرید هم بخیر.

کم کم داشتم بزرگ می شدم و دیگه به سنی رسیده بودم که باید می رفتم مهد کودک. فکرشو بکنید که بخواید یه بچه مامانی را که هر روز وقتی مامانش می خواست بره سر کار گریه می کرد و از صبح تا شب تو کوچه بازی می کرد را بخواید از خونه و کوچه جدا کنید و بفرستدیش مهد. بالاخره با هزار وعده و وعید منو گول زدن و فرستادنم. اما کل دوران مهد کودک من 40 دقیقه هم طول نکشید، تو این 40 دقیقه هم 38 دقیقه را گریه کردم. آخه وقتی رسیدم ، یکی از بچه های اونجا بهم گفت که کیفت دخترونه است. همین کافی بود که چشمه های اشک من حاری بشه و شروع به گریه کردن کنم. بیچاره مربی مهد واسه آروم کردن من همه اسباب بازی ها را از همه جمع کرده بود و واسه من آورده بود، اما مگه سجاد راضی می شد. آخه حقم داشت به غرورش توهین شده بود بهش گفته بودن دختر. آره دیگه اینقد گریه کردم که مربی مهد من را برگردوند خونه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 12:31  توسط سجاد کوچولو | 
سلام به خودم. آخه هیچکی جز خودم وبم را نمیخونه. اما بالاخره خوبه آدم با خودش درد دل کنه.

روزها میگذره و توش پره از خاطرات شیرین و زیبا. اما نکته جالب اینه که وقایع تلخ امروز هم وقتی که خاطره میشن شیرین جلوه میکنن. و این را میشه هرچیزی تعبیر کرد. من که این رو به این تعبیر میکنم که خدا دوسم داره و هر چی خیره واسم پیش میاد. خدایش خوبه آدم ایقد اعتماد به نفس داشته باشه هاا.

یکی نیس بگه بچه خیلی خودت را تحویل میگیریااا.آخه مگه کی هستی که خدا دوست داشته باشه. شما هر چی میخواید بگید اما من به میدونم که دوسم داره.

راستش امروز اومدم تا بگم دوباره میخوام بنویسم . آره از خاطراتم می خوام بگم. از زندگی که هر روز گذشتش امیدی هست واسه آینده.

آپ بعدی را ایشالا شنبه میذارم. خیلی دوستون دارم.بای

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:38  توسط سجاد کوچولو | 
راستش خیلی وقته چیزی ننوشتم با اینکه خیلی مطلب واسه نوشتن داشتم. اما نه وقتش بود نه دل و دماغش. خیلی دلم می خواست لحظه ترک خوابگاه و حرکتم به سوی آینده ای نامشخص را بتصویر بکشم و الان می خوام درباره یه چیزه دیگه بنویسم.

راسیاتش همیشه از اون موقعی که یاد گرفتم دفتر خاطراتدرست کنم و خاطره بنویسم تنها همدرد دلم دفتر خاطراتم بود روی بعضی از صفحاتش اونقد در حال نوشتن اشک میذیختم که صفحه تر میشد. اما خیلی وقته که با نوشتن تو اون دفترم قهر کردم و شروع کردم به نوشتن روی این صفحه وبلاگم. اما اینجا نمیشه به اون بی پروایی که اونجا می نوشتم نوشت. چون ما انسانیم و می بایست هیچکس جر اون خالق از تمام زندگیمون خبردار نشه و گرنه باید همیشه منتظر یه روز باشیم که از پشت خنجر بخوریم.

بگذریم اصلاْ نمیدونم اینا چیه که دارم مینویسم. حقیقتش ابنه که امروز تو دانشگاهمون امتحان دکترا داشتیم. حالا اینکه من چیطور امتحان دادم یا نه مخم نیس. چون چند سالی میشه که به این موضوع پی بردم که اون بالایی خیر و صلاحم را بهتر از خودم میدونه و هیچکس را از تقدیر فراری نیست.

امروز چیزی که نظرم را جلب کرد پدر و مادرهای پیری بودن که همراه بچه هاشون اومده بودن. و همواره در حال ذکر گفتن بودن. راستش همشون مطمئناْ این پدر و مادرها همونهایی بودند که حداقل ۸ یا ۹ سال پیش هم همین کار را کرده بودند و خوب. راستش فکر کنم اونها اینقد در موفقیت بچه هاشون غرق شده بودن که حتی فکر کنم تو این دوران رشدبچه هاشون فرصت نکرده بودن خودشون و تو آینه نگاه کنن و متوجه اون گرد پیری روی چهرشون بشن.  نمیدونم اما فکر کنم اونا دیگه یادشون رفته که یه روز همه ی تلاششون را می کردن که به چیزهایی برسن که دوس دارن. فکر کنم اونها دیگه خودشون رو تو وجود بچه هاشون گم کردن. و چقدر دیدن این صحنه ها لذتبخش و نگران کننده است.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:5  توسط سجاد کوچولو | 
راستش بعضی موقع ها اتفاقاتی تو زندگی میافته که آدم را ناخداگاه یاد گذشته ها میندازه. البته همیشه گذشته با حوادث خوش همراه نبوده اما اون چیزی که مهمه اینه که همون حوادث تلخ گذشته هم در انتهای تلخ بودنشون شیرین هستند. 

یکی از این اتفاقا چیزی بود که واسه من تو ۱۳ بدر امسال اتفاق افتاد. راستش خالم ازم خواست که چند تا از سوالای ریاضی نازنین رو حل کنم. همین طوری که حل کردم یه دفعه به سوال جذرش رسیدم و اون جا بود که فهمیدم به به نازنین کلاس ۲ راهنمایی است. یاد ۷  سال پیش افتادم. یاد ۱۳ بدر ۷ سال پیش که به من پیشنهاد شد که برم  و به یه بنده خدایی ریاضی ۲ راهنمایی درس بدم. یادش بخیر چه روز خوبی بود. اون روز اولین روزی بود که من میتونستم خودم رو حس کنم.    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 9:5  توسط سجاد کوچولو | 
و بالاخره منم دفاع کردم.

اما ای کاش هیچ وقت دفاع نمی کردم. راستش خوب بود خیلی خوش گذشت و همه چیز همونطوری که می خواستم پیش رفت اما نمیدونم چرا نتیجه اونی شد که نمی خواستمش. این جاست که باید گفت تقدیر رو یکی دیگه رقم می زنه و هر چی ما تلاش کنیم باز در برابر تصمیم از پیش گرفته شده تسلیم هستیم. بازم مثه همیشه باید بگم بی خیالش و خدا را شکر کنم.   

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 17:53  توسط سجاد کوچولو | 
سلام خدمت همه دوستان عزیزم.

راسیاتش دیگه به روزهایی رسیدم که احساس می کنم کم کم قراره مورد حمله قرار بگیرم. واسه همین باید واسه دفاع آماده شم. کاری که خیلی ازش می ترسم.

آره گلهای من باید کم کم این پایان نامه رو تموم کنم و دفاع کنم. دیگه فکر کنم تا همین جاشم خیلی مزاحم همدانشگاهیای عزیزم بودم. پس یه مدتی چیزی نمینویسم. البته می دونم که همه خوشحال می شن. چون چرت و پرت های من ارزش خوندن نداشت و نداره. تو این مدت اگه سعادتی بود به وبلاگهاتون سر می زنم و شاهکارهایتون را می بینم پس از آپ هایتان بی خبرم نسازید.

واسم دعا کنید. همتون ( چه آقا و چه خانوم) خیلی آقایید. دوستون دارم. فعلاْ خداحافظ.  

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 2:56  توسط سجاد کوچولو | 

خیلی وقت بود از خودم ننوشته بودم. آخه باورتون نمیشه حتی وقت اینکه به خودم فکر کنم را هم بعضی موقع ها ندارم حالا بی خیال.

راستش الان ساعت 7 شب است و من تو آزمایشگاهمون نشستم. البته میشه گفت تو سایت کامپیوترمون و مثه همیشه همدم تنهایی هام که لپ تاپم باشه جلومه و داریم با هم حال می کنیم. آره می خوام براتون بگم از اون چیزایی که تازگی ها داره به مخم می رسه و بدجور زندگیمو قروقاطی کرده.

تا حالا به این موضوع فکر کردید که ما چرا هیچ وقت از زندگیمون لذت نمی بریم. چون به ما یاد دادن که همیشه واسه رسیدن به آینده بهتر تلاش کنیم و بجنگیم. اما آیا تا حالا به این موضوع فکر کردیم که حال ما آینده گذشتمون بوده که ما بخاطرش خیلی سختی کشیدیم. چرا ما هیچ وقت ترمز نمی کنیم به هر کجا می رسیم باز هم چون می خواهیم آینده را بسازیم بازم شروع به تلاش می کنیم. آره این اون چیزی است که حسابی ریختتم به هم. ما فقط به گذشته و آینده فکر می کنیم و حال در این بین قربانی میشه. به گذشته نگاه می کنیم واسه اینکه دلیل شکست و پیروزی هامون را پیدا کنیم و به آینده هم همیشه فکر می کنیم چون به خیال خودمون می خواهیم یه زندگی خوبی در آینده داشته باشیم.

آره اون روز داشتم گذشتم را مرور می کردم از اون روزی که پام را گذاشتم کلاس اول. از همون موقع فهمیدم اینجایی که بهش می گن مدرسه جای من نیست که نیست. آخه خدایش ساعت 7 صبح پاشی که چی بشه. می خوای درس بخونی؟ می خوام 100 سال درس نخونم اگه قراره ساعت 7 پاشم. اما خوب به امید اینکه هفته بعد ظهری می شم می رفتم مدرسه. همیشه از مشق متنفر بودم اما به این امید که تو راهنمایی همش تموم میشه مشق می نوشتم. اومدم راهنمایی دیدم مشق عوض شد اسمش شد تمرین. اما همون مشق بود تازه بیشترشم کرده بودن. گفتیم دیگه دبیرستان همش تمومه. آخه همه ی قوم و خویشامون تو دبیرستان که بودن حال و صفا می کردن. اما اونجا هم دردم برطرف نشد تازه تحقیقم بهش اضافه شد. اونجا بود که فهمیدم حسابی خودم رو گول زدم و اشتباه کردم. اما دیگه کار از کار گذشته بود و از اون موقع  به امید رسیدن به آینده بهتر درس می خوندم. اون موقع ها بابام دلش می خواست من دکتر شم. اما خدایش یه روز رفتم سر کلاس زیست، از اول کلاس تا آخرش با پام زدم زیر صندلی رفیق جلوییم. تا اینکه کلاس تموم شد. خوشحال رفتم کتاب بچه ها را گرفتم ببینم چقدر معلم درس داده. دیدم به به این همه وقت فقط 3 صفحه درس داده. از اونجا بود که از زیست و تجربی متنفر شدم. فرداشم رفتم زیست را حذف کردم. خوب از حالا دیگه قرار شده بود من مهندس شم و برم رشته ریاضی. خوب رفتم رشته ریاضی. مثله ... درس خوندم تا مهندسی برق سیراز قبول شدم. اون موقع تنها آزروم این بود که برم دانشگاه و یه مهندس شم و برم سرکار. اما وقتی که رفتم داخل، همه امیدم شد فوق قبول شدن. دوباره بدبختی هام شروع شد. خوب بعدش فوق لیسانس برقم قبول شدم. الان ترم 5 هستم. دارم قاط می زنم دیگه. همه می گن باید امتحان بدم دکتری قبول شم. اما آخه دیگه این یکی از من ساخته شده نیس. من تا همینجاشم نمیدونم چی جوری اومدم. من که دو تا املای کلاس اول ابتدایی 14 و 15 شدم من که معدل کلاس اول ابتداییم هم 20 نشده تا همینجاشم زیادی اومدم.

میخام ترمز کنم، می خوام به حال فکر کنم. حالی که 23 سال آینده ام بود و بخاطرش خیلی جنگیدم. می خوام از این عمرم استفاده کنم. می خوام حس کنم منم زنده ام و می تونم زندگی کنم. می خوام یه رباط نباشم که کنترلم دست خودم نباشه. اما حقیقتش می دونید چیه. من آدم شدنی نیستم چون هنوز خودمم را هم نتونستم راضی کنم که ترمز را فشار بدم و همینجا همه چی رو تموتم کنم. و فکرم نمی کنم بتونم ترمز کنم. آخه می دونید چیه. فکر می کنم ترمزی وجود نداره. همه ی ما این مسیر زندگی را بدون لذت بردن باید طی کنیم تا آخرش یه روز با مردن ترمز کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 19:13  توسط سجاد کوچولو | 

                                            حوالی سال 1230 ه.ش:

مرد: دختره‌ء خير نديده! من تا نكشمت راحت نميشم! اصلا" اگه نكشمت خودم كشته ميشم!

زن: آقا ، حالا يه غلطی كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده!

مرد: بلند خنديده؟! اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا ميخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصير توئه كه درست تربيتش نكردی. نخير نميشه. بايد بكشمش!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)

زن: آقا خدا سايهء شما رو هيچوقت از سر ما كم نكنه.

 

نيم قرن بعد ، سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌كشمت تا برات درس عبرت بشه! يه بار كه مردی ديگه جرات نمی‌كنی از اين حرفا بزنی! تو غلط كردی! تقصير من بود كه گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده! حالا چی؟

زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خدای نكرده می‌گيره‌ها! شكر خورد. ديگه از اين شكرها نمی‌خوره. قول ميده!

مرد (با نعره حمله می‌كنه طرف دخترش): من بايد بكشمت! تا نكشمت آروم نميشم! خودت بيای خودتو تسليم كنی بدون درد می‌كشمت!

زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرين. منو به جای اون بكشين!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)

زن: خدا شما رو تا ابد واسهء ما نگه داره.

 

يك قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1330:

مرد (بعد از گرفتن كمی زهر چشم و شكستن چند تا كاسه كوزه!): چی؟! دانشسرا؟! (همون دانشگاه خودمون). دخترهء چشم سفيد حالا می‌خوای بری دانشسرا؟! می‌خوای سر منو زير ننگ كنی؟ مردم از فردا نميگن آقا رضا غيرتت كو؟! فاسد شدی برا من؟ شيكمتو سورفه (سفره) می‌كنم!

زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو كنترل كنين. خدای نكرده يه وخ (وقت) سكته می‌كنين!

مرد: چی ميگی ززززززن؟! من اگه اينو امشب نكشم ديگه فردا نمی‌تونم جلوی اين فسادو بگيرم! يه دانشسرايی نشونت بدم كه خودت كيف كنی!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می بخشه!)

زن: آقا الهی صد سال سايه تون بالای سر ما باشه.


 

حوالی سال 1360:

فرياد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر ميرسه كه: بله؟! ميخواد بره سر كار؟! يعنی من ديگه انقدر بی غيرت و بدبخت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بياره تو خونه؟! پس من اينجا هويجم؟! مگه اينكه برای اين بی آبرويی از روی نعش من رد بشی!

زن: حالا تو عصبانی نشو. اين بچه س نميفهمه. دوستاش يادش دادن اين حرفا رو! چند روز ديگه يادش ميره. ببخشش. خدا تو رو برای ما حفظ كنه.

                                                                    

همين چند سال پيش ، سال 1380:

مرد: كجا؟! می‌خوای با تكپوش (از اين مانتو خيلی آستين كوتاها كه نيم متر هم پارچه نبردن و مثل جليقه نجات پستی بلندی پيدا می‌كنن!) و شلوارك (از اين شلوار خيلی برموداها!) بری بيرون؟! می‌كشمت! من ، تو رو ، می‌كشم!

زن: ای آقا ، خودتو ناراحت نكن بابا. الان ديگه همه همينطورين! (شما بخونيد اكثرا")

مرد: من اينطوری نيستم! اين امروز كه اينجوری باشه لابد فردا ميخواد نوبل صلح هم از دست اجنبی بگيره! دختر ، لااقل يه كم اون شلوارو پائين‌تر بكش كه زانوتو بپوشونه! نه ، نه ، نمی‌خواد! بدتر شد! همون بالا ببنديش بهتره!

زن: مرد خدا عمرت بده كه دركش كردی!


چند سال بعد ، سال 1390:

مرد: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روزی كه اومدی خواستگاری گفتم نميخوام زنم اين ريختی لباس بپوشه ، گفتی دورهء اين امل بازيها تموم شده ، گفتم چشم! تمام خونه و املاكم رو هم كه برای مهريه به نامت كردم. حق طلاق رو هم كه ازم گرفتی. حالا ميگی بشينم توی خونه بچه داری كنم؟!

زن: عزيزم مگه چه اشكالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق ميگيری؟ تمام حقوقت هم كه برای كرايه تاكسی و خرج ناهارت و مهدكودك بچه و بنزين و جريمهء ماشين ميره! حالا اگه بشينی توی خونه و از بچه نگهداری كنی هم خرجمون كم ميشه هم بچه عقده ای نميشه! آفرين عزيزم. من دارم با دوستام ميرم باشگاه بولينگ! خدا سايه ت رو فعلا" رو سر ما نگه داره!

 

چند سال بعد ، سال 1400:

دختر: چی؟! چی گفتی؟! دارم بهت ميگم ، ماشين بی ماشين! همين كه گفتم. من با الكس قرار دارم ماشينم می‌خوام. می‌خوای بری بيرون پياده برو!

زن: دخترم ، حالا بابات يه غلطی كرد! تو اعصاب خودتو خراب نكن. لاك ناخنت می‌پره! آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت كدر می‌شه! اوه مامی ، باباتم قول می‌ده ديگه از اين حرفا نزنه!

(بالاخره با صحبتهای زن ، دختر خونه از خر شيطون پياده می‌شه و بابای گناهكارشو می‌بخشه!)

زن: عزيزم خدا نگهت داره كه باباتو بخشيدی!

 

دو قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1430:

زن: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودی! مثلا" بين دوستات به روشن فكری و عدالت معروفی. آخه چه اشكالی داره؟ اينهمه سال ما زنها بچه دار شديم و به دنيا آورديمشون ، حالا با اين علم جديد و تكنولوژی پيشرفته چند وقتی هم شما مردها از اين كارا بكنين! اصلا" مگه نمی گفتی جد بزرگت هميشه می گفته: چه مردی بود كز زنی كم بود؟

مرد: پس لااقل بذار بيمارستان و جنس و اسم بچه رو خودم انتخاب كنم!

زن: ديگه پررو نشو هر چی هيچی بهت نميگم!

نه ماه بعد وقتی مرد بچه بغل از بيمارستان به خونه مياد زن با عشوه ميگه: مرد من ، يعنی سايهء تو تا به دنيا آوردن چند تا بچهء ديگه بالای سر ماست؟


 

آينده ای نه چندان دور ، سال 1450:

چند تا مرد دور همديگه نشستن و در حالی كه سبزی پاك ميكنن آهسته و در گوشی مشغول بحث هستن: آره... ميگن هدف اين جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضايع شدهء مردهاست!

- حق با جمشيده... ببينين اين زنها چقدر از ما سوء استفاده ميكنن! تا وقتی خونهء بابامون هستيم كه بايد آشپزی و بچه داری و خياطی ياد بگيريم و توسری بخوريم! بعدشم بدون مشورت با ما زنمون ميدن و زنمون هم استثمارمون ميكنه!

- خدا كنه اين حركت به يه جايی برسه. ميگن وكيل اون مرده كه زير كتكهای زنش جون داده به رای دادگاه كه زنه رو تبرئه كرده اعتراض كرده! دمش گرم.

- آره... خب داشتم می گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسمه و اعلاميه هاش هر شب ........

در اين هنگام به علت ورود خانم يكی از مردها ، بحث به زياد بودن خاك و علف هرزه قاطی سبزی ها كشيده ميشه!

زن: زود باشين تمومش كنين ديگه! چقدر فس ميزنين! اوی ، درست تميز كن! من نميدونم اين سايهء لعنتی شما تا كی ميخواد روی زندگی ما بمونه؟!

 

حوالی سال 1530 ه.ش:

راديوی سراسری ، موج تله پاتی (صدای يه خانم): با اعلام ساعت نه شب شما خانمهای عزيز را در جريان آخرين اخبار دنيا قرار ميدهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس ، دقايقی قبل سايهء آخرين نمونهء بازمانده از جنس مرد از روی كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين موجود از گونهء مردها ، از اين پس نام و تصوير اين مخلوقات را فقط در وب پيج های تاريخی و باستان شناسی می توانيد رويت نماييد. ساعت نه و پانزده دقيقه با خبرهای جديدی در خدمت شما بانوان محترم خواهم بود. دينگ دينگ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:55  توسط سجاد کوچولو | 

هر وقت من يک کار خوب مي کنم مامانم به من مي گويد بزرگ که شدي برايت يک زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است. حتمن ناسرادين شاه خيلي کارهاي خوب مي کرده که مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم که اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشکلات انسان را آدم مي کند. در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. از لهاز فکري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند که کارشان به تلاغ کشيده شده و چه بسيار آدم هاي کوچکي که نکشيده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد ديگر کسي از شوهرش سکه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد. من تا حالا کلي سکه جم کرده ام و مي خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهريه وشير بلال هيچ کس را خوشبخت نمي کند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود که زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي کم بوده که نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ايم که بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمکي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي کند! اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يک زير زميني بگيرد. مي گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد . ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يک خانه درختي درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتي قهر مي کند بعد آشتي مي کند ولي اگر دعوا کند بعد کتک کاري مي کند بعد خانومش مي رود دادگاه شکايت مي کند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان! البته زندان آدم را مرد مي کند.عزدواج هم آدم را مرد مي کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است! اين بود انشاي من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 12:25  توسط سجاد کوچولو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
فعلاً حال و حوصله تایپ کردن را ندارم. اگه در نوشته هام به تناقض رسیدید در خدمتم. البته من خودم و زندگیم دو تا متناقض نمای بزرگیم

نوشته های پیشین
هفته چهارم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته سوم اسفند 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
پیوندها
دلتنگی
سمیرا
پارسه
بی کرانه
بیا و حال کن
دفتر خاطرات
طنزو جوک
آيدا يکی يدونه
رهاورد عشق
یاس
ما قلمهاییم در دست رفیق
بی تو هرگز
تاپ ترینها برای شما
عشق :دوست داشتن بدون دلیل
عاشق دلباخته
عکس سرا
اشکان عشقی
جار و جفنگ
jojoba
هر گاه
ناگفته ها
دختر دریا دل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

FreeCod Fall Hafez

 
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی