تبليغاتX
ناگفته های ...
نظر یادتون نره هااااااااا!!!!!!!!
شاید بهتر باشه تیمم را عوض کنم شاید هم بهتر باشه پستم را عوض کنم. اما فقط این می دونم که از ذخیره بودن حالم بهم می خوره. مطمئنم برای ثابت بازی کردن همیشه تلاش کردن مهمترین عامل هستش. پس فعلاْ بی خیال تیم و پست.  
+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 0:8  توسط سجاد کوچولو | 

بله،

بعضی موقع ها یا شایدم بیشتر موقع ها واسه حل مشکلاتم بهترین راه را پاک کردن صورت می دونم. از الان هم مجبور شدم علی رغم میل باطنی ام این کار واسه یه مورد دیگه این کار را انجام بدم. معلومم نیس.  اونایی که من را می شناسن می دونن من هر لحظه امکان داره نظرم عوض شه. اما خوب. آره تصمیم گرفتم دیگه سلام نکنم چون از خدافظی کردن بی زارم.

حقیقتش من یه دیونه احساسی هستم. البته شاید این موضوع را نشون ندم اما هستم دیگه و کاریش نمیشه. واسه این موضوع هم همیشه مشکل دارم. آره مشکلم اینه که با سلام کردن خیلی حال می کنم اما وای بحال وقتی برسه که مجبور به خدافظی بشم. مخ نداشته ام هنگ می کنه و بستگی به علاقه ام به طرف مدت هنگ کردنش تفاوت می کنه. الان شاید حدود یه هفته هست که هنگ کرده. تازه مشکل اینجاست که طرف فردا داره تازه میره و این دفعه من یه هفته هم رفتم پیشواز.

شاید بهتر بود وقتی درسم تو دانشگاه تموم شد و برگشتم خونه دیگه بدنبال جستجوی رابطه دوستی جدید نمی رفتم چون تجربه خوبی از ترک دوست های قبلیم نداشتم.  اون روز که وسایلم را جمع کردم و داشتم برمی گشتم یکی از اون وحشتناک ترین روزهای زندگیم بود. تمام اون آدمایی که دو یا سه سال باهشون بودم را باید ترک می کردم. وای عجب شبی بود اون شب. مثه دیونه ها به خیابان های تهران  خیره شده بودم و خاطراتم را با بچه ها مرور می کردم.

شاید یکی از بهترین اتفاق های عمرم این بود که حامد بخاطر اصفهانی بازیش شام بهمون نداد که مجبور بشم حضوری باهش خدافظی کنم. آخه وقتی با رضا و امین داشتم خدافظی می کردم کاملاً آماده اشک ریختن بودم و تعطیل تعطیل بودم. حقیقتش اینه که هر بار که حامد ساکش را می بس که بره ویزا بگیره خیلی سخت بود. چون نوید این را می داد که حامد داره از پیشمون میره. دم سفارت آمریکا گرم که هر بار ریجکتش می کرد. کاش امشب هم بی خدافظی همه چی تموم شده بود که من الان نیام اینجا این حاطرات را مرور کنم و وقت شما را تلف کنم.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 0:37  توسط سجاد کوچولو | 

 بله، نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم بیا و وبم را بعد از چند ماه آپ کنم. یاد اون روزا که روزی چند بار به وبم سر می زنم بخیر. کاش اون موقع ها یه کمی بیشتر به زندگی فکر کرده بودم. بی خیالش

 قرار بود بیام و خاطرات زیبای خدمت مزخرف سربازیم را بگم. خدمتی که تا الان حدود 6 ماهش گذشته. خوب از کجاش واستون بگم. از آموزشیش که خوب چیزی ندارم بگم. چون تا چشم بهم زدم تموم شد و اومدم تو یگان خدمتی. همه گفته بودن با مدرک فوق لیسانس پشت میز میشینی و بادت می زنن. اما همون هفته اول فهمیدم همش یه بلوف بزرگ هست. یاد اون روزی که لوح نگهبانی را دادن دستم بخیر. وحشتناک ترین روز عمرم بود. با تمام وجود دپرس بودم. اصلاً فکرش را هم نمیکردم. تا حالا کابوسی هم به این وحشتناکی ندیده بودم. اما کاریش نمی شد کرد. باید قبول می کردم. مشکل اصلی این بود که همون روز هم باید تو پادگان می موندم و همون روز هم تب داشتم. باورتون نمیشه اما تنها شانسی که آوردم این بود که پاسبخش بودم و اسلحه نداشتم وگرنه الان تو دنیای بعد از مرگ بودم. خوب بالاخره اون شب تموم شد. یه مدتی کاملاً دپ بودم تا اینکه کلاس زبانم شروع شد. 4 روز در هفته و هر روز 4 ساعت. با اون ساعتی که تو پادگان می گذروندم میشد گفت که تمام وقتم پر شد و تنها خوبی کلاس این بود که فکر پادگان را از من دور می کرد. این یعنی زندگی و امید به زندگی. با تمام سختی هاش اما خیلی دلچسب بود.

قشنگیش این بود که کلاس هم مختلط بود و حس دانشگاه را واسم زنده می کرد. جدا از این که همکلاسی هام کی بودن و چه مدلی بودن خیلی لذت بخش بود. دیگه یادم رفت که سرباز هستم. کم کم با بروبچ کلاس هم صمیمی شدیم و برنامه های رفتن بیرون را هم ردیف کردیم. تنها مشکل این بود که بعضی از بچه ها یه خرده زیاد بی جنبه بودن و این حس صمیمیت را کمرنگ تر می کردن. البته خیلی مهم نبود. چون اون تیم اصلی مشکلی نداشت و خوب بود.

اما کلاس داره کم کم تموم میشه و جدا از کلاس اونهایی که خیلی باهشون صمیمی بودم دارن از ایران می رن و باید باهشون خداحافظی کرد. کاش هیچ وقت ....  

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 22:53  توسط سجاد کوچولو | 
بالاخره منم رفتنی شدم.

 

شنبه اول اسفند ماه باید برم خدمت. پادگان شهید مدرس کرج.

میام خاطرات سربازی را واستون میگم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 23:17  توسط سجاد کوچولو | 
راستش از حالا به بعد من بیشتر مطالبم را تو این وبلاگ مینویسم. یعنی این وبلاگ را با دوست های هم خوابگاهی سابقم راه انداختیم. خلاسه قول میدم لذت ببرید.

البته اگه یه خورده حرف ها سانسور نشده است شرمنده هستم. بالاخره اونجا یه خوابگاه پسرونه هست. 

 

http://zafaranieh34.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 19:59  توسط سجاد کوچولو | 

سلام خدمت همه دوست های گلم،

راستش وقتی نظراتتون را دیدم علی رغم میل شدید شیرازی بودنم مجبور به آپ کردن وبلاگم شدم.

قصد داشتم خاطراتم را از بچگی واستون بگم، اما امکان داره گریزی هم به این روزها که الان دارن میان و میرن بزنم و واستون از خاطرات سربازیم هم بگم. روزهایی که حتی در بدترین کابوس هام هم ندیده بودمشون اما چی میشه کرد ما همه محکومیم به سرنوشت. فقط تو رو خدا پای حامد را وسط این بحث باز نکنید، که از اون بر امیر میاد وسط و با اون فلسفه های من در آوردیش میخواد بیاد با حامد مخالفت کنه، دکتر هم این وسط از آب گل آلود ماهی میگیره و میاد تو اتاق و چندتا چای می خوره و یک کیلو قند ببره به 344، امین هم میاد که نظر بده، اما از بس بحث داغه کسی بهش توجه نمی کنه و میره دپ میزنه، افشینم این وسط اومده و یه عشوه و ناز از خودش در میکنه، باقی هم میاد ناز افشین رو میخره، مهدی هم که کنار پنجره داره لاو میترکونه، گلی هم طبق معمول میاد تذکر میده که صدا ندید میخوام پایان نامه ام را تموم کنم، حمید هم این وسط یکی را گیر میاره و یه دل سیر کتکش میزنه، مظفر هم که آزمایش هاش جواب نداده میاد همه را فحش کش می کنه و میره، سیروس هم که بساط خالی بندیش را پهن کرده، ابوذر هم که تو راهرو پشت تلفن پهن شده، شکاری هم که داره آواز میخونه، دای مهرداد هم که داره میگه مهدی اومدی اومدی سربازام مردن اومدی، مهدی داری چی کار می کنی مارکتت را زدن دوباره، مجید هم که از اسبش پیاده شده و میاد به پیشواش که هیتلر هشت احترام میزاره، رضا هم که طبق معمول شیرازه، هادی و حمید هم میاد دونبال دو نفر که برن حکم بازی کنن، صدیقی هم که داره تو چت دخترا را به دین اسلام دعوت میکنه، بیاتی هم یه داره یکی را ماساژ میده یا سر یکی از بچه ها با شکاری دعواش شده، یاشار هم که یه جا خوابش برده، سلمان هم که داره واسه تافل خر میزنه، نوروزی و ملکی و مولایی هم که پا سیخ و سنگ خوارن و چیزی از اوضاع حالیشون نیست و... .

این وسط فقط یه سجاد هست، که باید چای دم بکنه، خرید بکنه، غذا گرم بکنه، اتاق را تمیز بکنه، به کارهای سایت و تاسیسات خوابگاه رسیدگی بکنه و خلاصه در یک کلام خوابگاه را بچرخونه.   

فعلاً واسه اینکه یه مرور رو خاطرات قبلیم داشته باشیم اونا را اینجا میارم، ایشالا شنبه هفته بعد یا بعدترش ادامه خاطرات را واستون میگم.

 

 

 سلام.
 می خوام از کوچکیم تعریف کنم از اولین چیزایی که از گذشته یادم میاد.
بله، اولین چیزی که از گذشته یادمه یه سری چیزای ناراحت کننده است، البته من هیچ وقت زندگی را از طرف بدش نگاه نکردم و بنظرم شاید الان هر چی می کشم واسه همین باشه.
خوب داشتم می گفتم  اولین خاطراتم بر میگرده به زمانی که بچه بودم. فکر کنم 3 یا 4 سال شایدم 5، دقیق نمی دونم.اون زمان من لکنت زبان داشتم، می مردم تا کلمه بابا را که همه بچه ها مثه آب خوردن می گفتن را بگم. نمی خوام بگم واسه اینکه نمی تونستم مثه بقیه حرف بزنم چقدر ناراحت بودم، اما بیشتر بخاطر مورد تمسخر واقع شدن از طرف دیگران ناراحت بودم. واقعاً خدا نکنه کسی در هیچ جای دنیا مشکلی داشته باشه، اما امیدوارم خدا کمک کنه که کسی تو فامیل ما با توجه به این اقوام و خویشانمون دچار اشکالی نشه.
آره می گفتم، چیزایی که یادمه بر می گرده به اون زمانی که می خواستم با برو بچ فامیل حرف بزنم اما خوب لکنت داشتم و نمی تونستم خوب حرف بزنم و اونا هم حسابی می خندیدن. اما من مثه همیشه واسه اینکه از خودم ضعفی نشون ندم خیلی عادی برخورد می کردم در حالی که صدای خرد شدنم داشت دیوانم می کرد.
دلم واسه مامانم و سمیرا می سوخت که خیلی دوس داشتن از من دفاع کنن اما ... ،اما حقیقت همین بود،سجاد نمی تونست راحت صحبت کنه و همه باید با این قضیه کنار می اومدن.
الان فقط یه چیز می تونم بگم، و اونم اینه که:خدایا شکرت.

 

راستش بعد از گذشت مدتی لکنتم خوب شد و می تونستم مثله بقیه حرف بزنم.بگذریم.

 

بچه که بودم عاشق گل بازی و فوتبال با پسرا و وسطی با دخترها بودم.اون موقع ها بر خلاف الان که تنبل شدم،خیلی فرز بودم و هیچکسی نمی تونست منو تو بازی وسطی با توپ بزنه،یادش بخیر همیشه وقتی نوبت به زدن من می رسید،سمیرا و مرجان از بس که نمی تونستن منو با توپ بزنن چشاشون آب مروارید می آورد (بقول خودشون) و با این حرفاشون احساسات منو تحریک می کردن و منم با اتمام بازی موافقت می کردم.

یاد اون رنگ (رنگ دوچرخه) که سمیرا با تمام پول اون روزش که 3 تومان بود، خرید هم بخیر.

کم کم داشتم بزرگ می شدم و دیگه به سنی رسیده بودم که باید می رفتم مهد کودک. فکرشو بکنید که بخواید یه بچه مامانی را که هر روز وقتی مامانش می خواست بره سر کار گریه می کرد و از صبح تا شب تو کوچه بازی می کرد را بخواید از خونه و کوچه جدا کنید و بفرستدیش مهد. بالاخره با هزار وعده و وعید منو گول زدن و فرستادنم. اما کل دوران مهد کودک من 40 دقیقه هم طول نکشید، تو این 40 دقیقه هم 38 دقیقه را گریه کردم. آخه وقتی رسیدم ، یکی از بچه های اونجا بهم گفت که کیفت دخترونه است. همین کافی بود که چشمه های اشک من حاری بشه و شروع به گریه کردن کنم. بیچاره مربی مهد واسه آروم کردن من همه اسباب بازی ها را از همه جمع کرده بود و واسه من آورده بود، اما مگه سجاد راضی می شد. آخه حقم داشت به غرورش توهین شده بود بهش گفته بودن دختر. آره دیگه اینقد گریه کردم که مربی مهد من را برگردوند خونه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 12:31  توسط سجاد کوچولو | 
سلام به خودم. آخه هیچکی جز خودم وبم را نمیخونه. اما بالاخره خوبه آدم با خودش درد دل کنه.

روزها میگذره و توش پره از خاطرات شیرین و زیبا. اما نکته جالب اینه که وقایع تلخ امروز هم وقتی که خاطره میشن شیرین جلوه میکنن. و این را میشه هرچیزی تعبیر کرد. من که این رو به این تعبیر میکنم که خدا دوسم داره و هر چی خیره واسم پیش میاد. خدایش خوبه آدم ایقد اعتماد به نفس داشته باشه هاا.

یکی نیس بگه بچه خیلی خودت را تحویل میگیریااا.آخه مگه کی هستی که خدا دوست داشته باشه. شما هر چی میخواید بگید اما من به میدونم که دوسم داره.

راستش امروز اومدم تا بگم دوباره میخوام بنویسم . آره از خاطراتم می خوام بگم. از زندگی که هر روز گذشتش امیدی هست واسه آینده.

آپ بعدی را ایشالا شنبه میذارم. خیلی دوستون دارم.بای

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:38  توسط سجاد کوچولو | 
راستش خیلی وقته چیزی ننوشتم با اینکه خیلی مطلب واسه نوشتن داشتم. اما نه وقتش بود نه دل و دماغش. خیلی دلم می خواست لحظه ترک خوابگاه و حرکتم به سوی آینده ای نامشخص را بتصویر بکشم و الان می خوام درباره یه چیزه دیگه بنویسم.

راسیاتش همیشه از اون موقعی که یاد گرفتم دفتر خاطراتدرست کنم و خاطره بنویسم تنها همدرد دلم دفتر خاطراتم بود روی بعضی از صفحاتش اونقد در حال نوشتن اشک میذیختم که صفحه تر میشد. اما خیلی وقته که با نوشتن تو اون دفترم قهر کردم و شروع کردم به نوشتن روی این صفحه وبلاگم. اما اینجا نمیشه به اون بی پروایی که اونجا می نوشتم نوشت. چون ما انسانیم و می بایست هیچکس جر اون خالق از تمام زندگیمون خبردار نشه و گرنه باید همیشه منتظر یه روز باشیم که از پشت خنجر بخوریم.

بگذریم اصلاْ نمیدونم اینا چیه که دارم مینویسم. حقیقتش ابنه که امروز تو دانشگاهمون امتحان دکترا داشتیم. حالا اینکه من چیطور امتحان دادم یا نه مخم نیس. چون چند سالی میشه که به این موضوع پی بردم که اون بالایی خیر و صلاحم را بهتر از خودم میدونه و هیچکس را از تقدیر فراری نیست.

امروز چیزی که نظرم را جلب کرد پدر و مادرهای پیری بودن که همراه بچه هاشون اومده بودن. و همواره در حال ذکر گفتن بودن. راستش همشون مطمئناْ این پدر و مادرها همونهایی بودند که حداقل ۸ یا ۹ سال پیش هم همین کار را کرده بودند و خوب. راستش فکر کنم اونها اینقد در موفقیت بچه هاشون غرق شده بودن که حتی فکر کنم تو این دوران رشدبچه هاشون فرصت نکرده بودن خودشون و تو آینه نگاه کنن و متوجه اون گرد پیری روی چهرشون بشن.  نمیدونم اما فکر کنم اونا دیگه یادشون رفته که یه روز همه ی تلاششون را می کردن که به چیزهایی برسن که دوس دارن. فکر کنم اونها دیگه خودشون رو تو وجود بچه هاشون گم کردن. و چقدر دیدن این صحنه ها لذتبخش و نگران کننده است.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:5  توسط سجاد کوچولو | 
راستش بعضی موقع ها اتفاقاتی تو زندگی میافته که آدم را ناخداگاه یاد گذشته ها میندازه. البته همیشه گذشته با حوادث خوش همراه نبوده اما اون چیزی که مهمه اینه که همون حوادث تلخ گذشته هم در انتهای تلخ بودنشون شیرین هستند. 

یکی از این اتفاقا چیزی بود که واسه من تو ۱۳ بدر امسال اتفاق افتاد. راستش خالم ازم خواست که چند تا از سوالای ریاضی نازنین رو حل کنم. همین طوری که حل کردم یه دفعه به سوال جذرش رسیدم و اون جا بود که فهمیدم به به نازنین کلاس ۲ راهنمایی است. یاد ۷  سال پیش افتادم. یاد ۱۳ بدر ۷ سال پیش که به من پیشنهاد شد که برم  و به یه بنده خدایی ریاضی ۲ راهنمایی درس بدم. یادش بخیر چه روز خوبی بود. اون روز اولین روزی بود که من میتونستم خودم رو حس کنم.    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 9:5  توسط سجاد کوچولو | 
و بالاخره منم دفاع کردم.

اما ای کاش هیچ وقت دفاع نمی کردم. راستش خوب بود خیلی خوش گذشت و همه چیز همونطوری که می خواستم پیش رفت اما نمیدونم چرا نتیجه اونی شد که نمی خواستمش. این جاست که باید گفت تقدیر رو یکی دیگه رقم می زنه و هر چی ما تلاش کنیم باز در برابر تصمیم از پیش گرفته شده تسلیم هستیم. بازم مثه همیشه باید بگم بی خیالش و خدا را شکر کنم.   

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 17:53  توسط سجاد کوچولو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
فعلاً حال و حوصله تایپ کردن را ندارم. اگه در نوشته هام به تناقض رسیدید در خدمتم. البته من خودم و زندگیم دو تا متناقض نمای بزرگیم

نوشته های پیشین
هفته اوّل مهر 1389
هفته دوم شهریور 1389
هفته دوم مرداد 1389
هفته چهارم بهمن 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته سوم اسفند 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
آرشيو
پیوندها
دلتنگی
سمیرا
پارسه
بی کرانه
بیا و حال کن
دفتر خاطرات
طنزو جوک
آيدا يکی يدونه
رهاورد عشق
یاس
ما قلمهاییم در دست رفیق
بی تو هرگز
تاپ ترینها برای شما
عشق :دوست داشتن بدون دلیل
عاشق دلباخته
عکس سرا
اشکان عشقی
جار و جفنگ
jojoba
هر گاه
ناگفته ها
دختر دریا دل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM